|
زمین میجنبد و آهنگ نوروزی کند مستی
طبیعت با سرورِ بادهافروزی کند مستی
زمین را میکند شدیار و شورِ آفرینش هان
به اورنگِ تکامل رنگ پیروزی کند مستی
فراسو را به چشم روشنِ دل میتوان دیدن
به گلگشتِ خودآگاهی، خودآموزی کند مستی
چمن با تاروپودِ پرنیانی پارهی عشق است
به چشمِ درزی درّاک گلدوزی کند مستی
چنین خشمی که غزنی را نماید خاک و خاکستر
علاءالدین نمیداند جهانسوزی کند مستی
غریوِ واژهها، آوای زخمی چامهی اشک است
چکیدن بر چکادِ درد امروزی کند مستی
اگر جامِ کرم را بشکند آشفتهی مخمور
به میدانِ شماتت زاهدِ موزی کند مستی
هر آن کو تن به تقدیرِ بطالت داده میدانم
به بزمِ شادخواران با سیهروزی کند مستی
سکوتِ نیلبک را بشکند آهِ جگرسوزی
به جیبِ نالهام مشقِ غماندوزی کند مستی
کنون در سیستانِ سینهام موجی نمیجوشد
خمارِ تشنگی در ذوق «نیمروزی» کند مستی
به طرز تازه اندوهی گریبانچاک میخواند:
زمین میجنبد و آهنگ نوروزی کند مستی
هانوفر
|