|
خانقاهی در پناه هر نمیدانم چه شد
کردم از شوق تو برپا در «نمیدانم چه شد»
من چه می دانستم از پایان در تو سوختن
اینقدر دانم که خاکستر نمی دانم چه شد
یادم آمد، ای فراموشی به فریادم برس
رفته بودم تا تو آنسوتر نمی دانم چه شد
تا تو را مانند بیدل یافتم در آینه
دست را گم کردم از پا سر نمی دانم چه شد
هفت دریا را به دوش کوزه ای برداشتم
بعد از آن بی خود شدم، دیگر نمی دانم چه شد.
شهباز ایرج
|