|
آن روز از پایان آن دیدار ترسیدم
از رفتنت، از رفتنم ناچار ترسیدم
در خواب، بیداری و خلسه، بیجهت، دایم
از موج تنهایی خود هر بار ترسیدم
آری قیامت بود بعد رفتنت زیرا،
هرروز از این فرهنگ ناهنجار ترسیدم
کاغذپران با شور و مستی بالبالک زد
اما من از بیحرمتیی تار ترسیدم
پرسیدمت... گفتی:"نمیدانم!"، جوابت را-
-در لابلای ذهنت خود تکرار ترسیدم
گفتم بیایی، من نباشم رسم خوبی نیست
با این خیال از ریسمان دار ترسیدم
آیین دلداری فقط دلهای نزدیک است
اما دگر از دوریات، ای یار! ترسیدم
***
|