|
خون میچکد ازخامهء من دفتر من سوخت
از سوز قلم سوژهء شعر تر من سوخت
تب آمده برجان من از درد وطن وااای !
دلخانه و دیوار و در و بستر من سوخت
دُود از تن تب کردهء این خاک برآمد
هم تُربت من سوزد، هم پیکرمن سوخت
گندیده هوای وطن از بوی خیانت
درهر وَجَب اش کانِ زر و زیور من سوخت
آتش به گل و گلخن و گلخانه زدند وااای
هم گلبُن و هم بلبلِ گل پرور من سوخت
این مرز کهن تیره شد از دود جهالت
درکنج قفس بال و پرِخواهر من سوخت
جبران کدام کِرده چنین جبر و ستم بود؟
اینگونه چرا میهن پهناور من سوخت؟
ایما نیایش
|