|
رها نمیکندم روح در بدن شده است
چه کنم قصهی ما نقل هر دهن شده است
که عشق را نکشم نعره انفجار کنم
شبیه شعر به عریانیام سخن شده است
چنان به خوبی یک چتر در تموز بهار
به حجره حجره ام انگار پیرهن شده است
به دشت خشک خیالات او که مینگرم
ز روی بارش مهرم چمن چمن شده است
نوشته اند ملائک به لوح محفوظی
من از برای او، او از برای من شده است
|