|
اگر امروز بر دوشم نهادی بار هجرت را،
به فردا دل ببند ای عشق،بنگر انتظارم من.
فراموشی نمیگنجد در آیین خردمندی،
که من فرزنده دانای دل تاجیکتبارم من.
سرودِ آشتی، فریادِ من در کوه و صحراهاست،
به دوش خود سلاحِ واژه و خونیننگارم من.
مپنداری شکستت دادم و دیگر نمیجنگم،
که در هنگامهی حق، آتشم، سیلابوارم من.
تو تسلیمم مخواه، ای خصم! من ماه شب تارم،
قلم در مشت و در جانم، هزاران ذوق دارم من.
مرا با زر نیازی نیست، با کفرت نسازم من،
که بر دستان ظلمت هیچ امیدی ندارم من.
به جاه و تخت نیازی نیست،ز نیرنگِ تو دورم من،
نه با شیطان نشستم، نه به سودش اختیارم من.
منم آن ریشهی آزاد، از نسلِ شهیدانم،
نه سر خم کردهام هرگز، نه از ایمان کنارم من.
منم "اندیشمند"، از آن تبار نور و روشنگر،
به میدانم اگر خوانی، بیا! آمادهکارم من.
ریحانه اندیشمند
۲۲/۱۰/۱۴۰۴ کابل
|