|
وقتی ذهن
شاعر درگیر مصیبتهای آمده از غرش تانک میشود؛ که این تانک خود نمادیست
از غرشِ هیولایی
بهنام جنگ، پس او کلمهها را با فریادی چنان میآمیزد که مخاطب خود را چشم
در چشم با آن هیولا و درد باقیمانده از آن مییابد. احمدبهراد با نشر مجدد
«دهکده در تانک»، به تلاشِ چنین تصویردهی میبراید؛ غریوِ تانک و خفتهدرد
باقیمانده از پسِ آن غریو. میگوید: «این
کتاب یک مقدمه است. مقدمهای از جنگ، یک نوحه گنُگ در شبی تاریک. یک مرثیه
ناقص از زبانی الکن، ذرهای از دردی که تا مغز استخوان مان نفوذ کرده است.
خونی ست که از چشم باریده و روی گونههای زیادی لخته شده است.
این
کتابِ شعر نیست، تقویم خونین یک دهکده است، این کتاب حکایت انسان معاصر
است. مشتی از مصیبت یک روستاست، از مردمک چشمان کودکی هفت ساله، شهر و کشور
و مردمانی هفتاد ساله که بمانند...».
پس شاعر دردمند از جنگ میگوید:
جنگ قطار نبود که ر یل بخواهد
یک
راست از دل دهکده گذشت
پدر م
میگفت:
جنگ
رود است
راست
میگفت
او را
با خودش برُد.
*
از دهکده تا شهر
پنج
مجروح به کشتهها پیوست
و ما،
به
خیریت به خانه برگشتیم
اتوبوس،
آمبولانسی بود که آژیر نداشت!
«دهکده در تانک»، داستانِ پرغصهی عشق و وداع است. شاعر گویی در نقاشی
شاعرانه از هجوم تانک بر دهکده، به جنگ درون هم میرود تا در عبور از خشم و
غم، به دورنمای آفتاب و امید دریچه بگشاید. این مامول اما در بستر یادهای
تلخ و تاریک، ساده و دم دست نیست. توانایی تلاش و برخاستن میخواهد تا
گلمورههای تسلا و فریاد را بر گلوگاهی درد بیاویزد.
آتش،
میان
تنور می رقصید
پدر،
روی
تخت غسال
همسایهها
همسایهها، بیتفاوت ترین آدمها اند در جنگ.
تصویر وداع حزین پدر روی تخت غسال با سنگشدن احساس همسایه در سکوتِ
سوختهشده در شعلهی جنگ بهم میآمیزد و سوگِ دیگری میشود و دردِ دیگری از
دردهای جنگ. رقص کاکلافشان شعله که بایستی وجد و کششِ پرواز بیآفریند، در
سرد و سنگشدن دلِ همسایه، به لایهی تلخ دیگری از جنگ راه میبرد. درین
سردی و بیتفاوتیست که آن کشمکش درونی پا میگیرد و گویی شاعر میخواهد سر
از تردید بکشد، دستی به باد و باران تر کند و کوچ جنگ را امید سازد:
دل که نه
تن به
آب داده ام ماهی
هریرود
مردگانِ ز یادی را بلعیده است
و من
به
دنبال جنازه ام
به
شنزارهای ترکمنستان رسیده ام
ا گر
شبها
سردتر
از تنم به تو حمله میکنند
و تو
–
ز یر
پتوی تنهایی لرزیدی
سراغم
را از کلماتی بگیر
که
روی دامنت جا گذاشته ام
و به
این فکر کن
که
جنگ روزی کوچ خواهد کرد
و من
در
غروب به دیدار تو خواهم آمد
در
باران
حتا
در برف
و به
این فکر کن، به آخر ین نامه ام
که
روزی باد، به دستت خواهد رساند.
چنین
است که بهرادِ شاعر دست به نمادسازی جهت تاویلپذیری بیشتر در ذهن مخاطب
میزند. این گذر و پرداخت، در گسترش جادههای معنا یابی و در نتیجه به
اشتیاق برای تفکر بیشتر میانجامد که در بهترین آورد، مخاطب به عمق کنشگری
برای تاویل جذابتر میرود. این تلاش در بهرهگیری از نمودهای چون دهکده،
پدر، تانک، باد، مادر، گور، جنگ، لیلا... جان میگیرد تا از نشانهی
بافتهشده، به نمایش آن تصویر گستردهتر عسرتکده و اهالی دست یابد.
لیلا
از کوچه رسید
پدر
از صحرا
تنها
مادر بود که از تنور میآمد.
***
بلندگو
گلوی
خودش را درید
عمو
پوتین
های پدر را
صبح
که شد
مادر
یخن اش را می
دوخت.
با
آنکه قابل درک است که نشانههای چون «پدر»، «مادر» و «لیلا» به آن مصداق
اصلی بربگردد، اما تاویل استعاری آن بر اساس زمینه متفاوت است و آنها
میتوانند که در گفتمان گستردهتر به شناوری افتند و تعمیمی یابند که در
گسترهی تاویلی دیگر از آن من و تو هم باشند. بر علاوه، در آیشِ افراد از
«کوچه» و «صحرا» و «تنور»، دامن تاویل دراز است و پیوند سه عنصر حرکی، برای
پیوند دادن دالها و دریافت پیام، متفاوت خواهد بود. سه نشانه شاید بیانگر
سه مصداقی برای تبارز کارکرد فرد در زمینه باشد، اما تداعی رهایی و محدودیت
تا تقابل با آتش را نیز بیان میکند. در کوتاههی بعدی بازی با مفهوم آشنای
«دریدن»، در روند شناوری به دستهای مبارکی میرسد که «دریدهشده» را
میدوزد؛ کاریکه در تقدس آن نام میگنجد
–
مادر. اما تفسیر خفته در آنسوی نشانهها، سیر و سفر دریدن تا دوختن را
محدود نمیسازد.
اینجاست که «دهکده در تانک»، که دفتر زیبا در متن و فورم است، مخاطب را
زود بخودش جذب میکند تا با متن به سفر آن لحظههای تلخ جنگ برود و این
احساس آشنایی سبب میگردد تا متن از پوست انفرادی جدا شده و به تصویر
بزرگتر در ذهن مخاطب دامن بگشاید و کار تاویلپذیری ادامه یابد که این
جاری از توانایی و دقت مولد برای ما قصه میکند.
به
نظر شخصی من که البته احتمال برداشت و پرداخت اشتباه را با خود دارد،
تکههایی را در «دهکده» میشد متفاوتتر و زیباتر ساخت. بهطور مثال در
پارهي هشتادویکم:
... و
من
در
غروب به دیدار تو خواهم امد
در
باران
حتا
در برف
و به این فکر کن،
به
آخر ین نامه ام
که روزی باد، به دستت خواهد رساند.
تعویض
« و به این فکر کن» به « و فکر کن» شاید مناسبتر میبود.
در
شعری هشتادودوم:
سربازها به دهکده ریختند
مردم
به جنگل
لاله
به رود زد
رود
سرخ شد
رود
رقصید
رود
رفت
مادرش!
مادرش
میگوید:
اسم
اعظم را که بداند
رود
برخواهد گشت
و
لاله را با خودش خواهد آورد
او هر روز لب مینشیند
و
ز یر لب ورد میخواند.
در
نگاه نخست، این تکه اندک کنده از هم و پیوندخورده بنظر میرسد و در آن
جاییکه قرار است سیر زینهوار ارتباط به اتفاق حادثه منجر شود، میآید که:
او هر
روز لب مینشیند
و
ز یر لب ورد میخواند.
احساس میشود که در جمله نخست، کلمه «رود» فراموش شدهباشد.
و یا
در کوتاههی دیگر:
آخر ین شعر
از
دهان من و
آخر
ین سیب از یخن ات ( یخن تو، ممکن بیشتر با مصرع
قبلی بخواند)
عشق
در جنگ
گلوله ای ست که از دهان تفنگ میافتد.
کلمات و نامهایی اند که متاسفانه کنده از اصل و در بستر اشتباه در گویش،
به کاربرد عام مبدل شدهاند. یکی از آنها «کلاشنیکوف» است که نام آن
برگرفته از طراح آن میخاییل تیمووفییچ کلاشنیکف (Михаил
Тимофеевич
Калашников)
است که متاسفانه به اشتباه کلاشینکوف یاد میشود و این گویش اشتباه در
«دهکده» هم راه یافتهاست:
دراز
کشیده بودند در باد
چون
ریشههای برهنهی گز-
در
شنزار
پدر،
برنو
داشت
عمو،
کلاشینکوف
ولی
گلوله
-
هم به
بهشت می رسید هم به جهنم
نی
زار ایستگاه دوطرفه بود در جنگ.
*
آخرین
شعرش را خواند
کنار
خر بوزههای دیررس
ما کف
زدیم
او کف
بالا آورد
پدربزرگ! نه
عصا،
کلاشینکوفی
بود که دهان نداشت.
به امید چاپها و کارهای بعدی بهرادعزیز، سرایشگر «دهکده در تانک»، که به
سرزمین کوتاهه و پریسکه جان و نفس تازه میدمد و امیدواری و اشتیاق را برای
خوانش هزار شعر دیگر طراوتی میبخشد از جنس آبشار و دهکده.
موسی
فرکیش
|