|
پیش از آنکه به بهار برسم
با تو نخواهم دید
پیش از آنکه انجماد قلبم بشکند و گلهای یخ چهرهام،
آب شوند،
با تو نخواهم دید
بگذار انتظار،
چون موریانه،
روح پریشانم را
بجود
تکه تکه کند
بگذار ندیدنها
چشمهای مهجورم را بیقرارتر کنند
پیش از آنکه به بهار برسم
با تو نخواهم دید
بگذار شگوفههای بادام و سیب پشت بام خانهی کهنهی مادر بزرگم
عطر بیافشانند
بگذار لالهها،
در پشتههای تاکستانهای شمالی،
نفس بکشند
بگذار گریبان خاطرههایم
بوی گل شبدر وحشی بدهد
و دستانم
بوی زردسرک و پودینهها لب جو
پیش از آنکه به بهار برسم
با تو نخواهم دید
پیش از آنکه آفتاب مهربانی و عشق
دوباره
روی سرم نتابد و جاری نشود
با تو نخواهم دید
با تو نخواهم دید
|