کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          کریمه شب‌رنگ

    

 
مستعمره

 

 

من مستعمره‌ی کوچکی هستم در
سرزمین پهناور دستانت
سال نو را دور از برف تنت آغاز کردم
من از درختان چراغانی اینجا چیزی نمی‌دانم
و سال نوِ که با برف همراه است
سال نو من کو‌هپایه‌های سبز بود
با درختان گیلاس که نخستین شگوفه‌ها را می‌داد
من اما اینجا
به تنهایی غرق در رقص بارانم
غرق در برفِ که
شگوفه‌های زمستانی درخت‌هاست.
تو نیستی و امسال من هدیه‌ی زنانه ندارد
من اما
چه خواستم جز تن بارانی تو زیر درخت با شگوفه‌های برف
بوی خاک نمناک
عطریست آشنا
به منِ که
عشق را همیشه در سینه دارم.
و خدا خدا می‌کنم برای زیستن زیر چنارهای باغ مادر بزرگ
آه که چه زیباست
عشق را دزدیدن در باغِ که ترس کاشته باشند.
و چه زیباست فراموش کنی
تو
ساعتت را
من
پیراهنم را
و به یاد بیاورم که
در این سطرها به دنبال تو ام.
می‌خواهم
سر بر آوری در آخر این شعر
تا من به گم‌شده‌ی خودم دست یابم و جابجا کنیم
شعر
و
عشق
را
در سال که نوروز خودمان باشد...
کریمه شبرنگ

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل    ۴۹۷     سال بیست‌‌یکم         دلو    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی                اول فبوری 2026