|
ای ماه عالمگیرمن، ای صاحب تدبیرمن
ای دام و ای زنجیرمن،
بیشم ازاین رسوا مکن- من ازتو ام،
من ازتو ام، بر دیگرم سودا مکن!
عالم اگر خواهد تو را،
من کی به فکر عالمم - در هر نفس خواهم ترا،
باشی نفس در هر دمم- من از برای دیدنت سرتا به پا چشم نمم-
سر نه به زانوی دلم، از دیگران پروا مکن!
ای آبرو ای باران من، ای اشک و ای طوفان من-
قربان جانت جان من، این قطره را دریا مکن
شاید نباشم تا سحر،امروز را فردا مکن!
گرتو نه آیی جان دهم، جانم بصد ارمان دهم-
بر عمری غم، پایان دهم،
گریه مکن، مویه مکن، از رفتنم غوغا مکن !
چون جان رود بیرون ز تن، روحم شود سوی وطن-
در کوچهها و شهرمن، شور دگر برپا شود-
درچشم روحم هرطرف، چون عشق من زیبا شود.
زانجا مرا بی جا مکن،
بیشم از این رسوا مکن!
«رهبرتوخی»
|